ای بینوا ، که فقر تو ، تنها گناه توست !

در گوشه ای بمیر! که این راه ، راه توست

این گونه گداخته ، جز داغ ننگ نیست

وین رخت پاره ، دشمن حال تباه توست

در کوچه های یخ زده ، بیمار و دربدر

جان می دهی و مرگ تو تنها پناه توست

باور مکن که در دل شان می کند اثر

این قصه های تلخ که در اشک و آه توست

اینجا لباس فاخر و پول کلان بیار

تا بنگری که چشم همه عذرخواه توست

در حیرتم که از چه نگیرد درین بنا

این شعله های خشم که در هر نگاه توست ! 

(فریدون مشیری) 

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه 28 مهر‌ماه سال 1388ساعت 09:47 ق.ظ توسط الهه قهرمانی نظرات (1)